تولدی برای دختری که هنوز در باد میخندد
به گزارش پایگاه خبری فاخر ،دیشب خیابان بهشت زنجان، مثل هر شب دیگر، نبود با تفاوتی آشکار امشب اونجا میزبان تولد مهنیا جان بود
دل داشت، اشک داشت، صدا داشت، و تپشِ یک ملت را در خودش جا داده بود.
جمعیت آمده بود تا برای مهنیا جون، دختری که در جنگ تروریستی صهیونیستی همراه مادر و خواهرش به شهادت رسید، تولدی بگیرد که نه از جنس تاریخِ تقویم، که از جنسِ عشق و وفاداری است.
بادکنکهای سهرنگ، چادرهای گل گلی سفید ، برف شادی، جیغهای از ته دل، و سرودی که با بغض و افتخار خوانده میشد، فضای آن شب را به چیزی میان غم و غرور تبدیل کرده بود؛
غمی که میسوخت، و غروری که قد میکشید.
روی بنر، عکس مهنیا با همان لبخند آرام و خاصش نصب شده بود؛ لبخندی که انگار از پشت قاب هم میگفت: من هنوز اینجا هستم.
انگار خودش هم در جمع بود؛ در میان آن همه نگاه، آن همه صدا، آن همه دستانی که برایش تولد میخواندند.
نمیدانستی باید خوشحال باشی یا دلتنگ؛
چون همهچیز با هم بود: اشک و لبخند، داغ و عشق، اندوه و شکوه.
اما هر چه بود، بوی مادرانه داشت، بوی خواهرانه داشت، بوی پدرانه داشت؛
بویی از جنس مهربانیِ ایرانی، از جنس همدلیِ مردمی که حتی از دلِ زخم، جشن میسازند.
و بعد، در چهارراه انقلاب، عروس و دامادهایی که زندگیشان را کنار همین مردم آغاز کردند، تصویر دیگری از زیبایی این شب شدند.
وقتی راه افتادند تا به سمت ماشینشان بروند، برف شادی تولد مهنیا، ناخواسته و با محبت، روی سرشان پاشید؛
و چه صحنهی قشنگی بود:
شادیِ شروعِ یک زندگی، زیر سایهی یادِ دختری که زندگیاش ناتمام ماند اما نامش جاودانه شد.
آن شب، زنجان فقط یک شهر نبود؛
آیینهای بود از روح بزرگ مردم ایران.
مردمی که بلدند هم عزادار باشند، هم امیدوار؛
هم اشک بریزند، هم از دل اشک، گلِ عشق برویانند.
چقدر آن لحظه به ایرانی بودنم افتخار کردم…
مردم ایران، واقعاً تکاند؛
بینظیرند، نجیباند، و در دلشان همیشه جایی برای عشق، برای یاد، و برای انسانیت هست.